تبليغاتX
بر باد رفته























بر باد رفته

قل می خوره . از این ور اتاق به اون ور . گاهی به خط مستقیم ، گاهی هم با چند درجه انحراف. سرعتش خیلی کمه ولی هم خودش و هم من از این کارش خیلی لذت می بریم . گاهی وقتا یکی از عروسکاش رو میذارم توی مسیر قل خوردنش که وقتی بهش می رسه حسابی ذوق می کنه و دهنش رو تا جایی که می تونه باز می کنه و از ته دل جیغ می زنه !! جل الخالق !! نمی دونم وقتی 2 سالش بشه می خواد چه بازی هایی از خودش دربیاره .

یکی از فامیل های همسرم رو پنج شنبه ی هفته ی قبل که رفته بودیم شهرشون دیدم . یه نی نی دارن هم سن امیرآراد من . اسمش نیماست .چیزی که برام جالبه این بود که حتی زحمت چرخیدن رو هم به خودش نمیده . در عوض حسابی از دهنش استفاده می کنه و به زبون نی نی ها یه عالمه حرف می زنه . ولی خب پسرک من به جای زبونش بیشتر از بدنش استفاده می کنه . به جز صداهای عجیب و غریب و آواز خوندن هیچ علامتی که نشون دهنده ی تمایلش به حرف زدن باشه از خودش ارائه نداده تا امروز!

نمیدونم گفته بودم یا نه ، چند ماه پیش که از واحد کناری شیفت کردیم به این یکی واحد تقریبا هیچ کدوم از اثاثیه رو جابه جا نکردیم و برای این واحد دوباره فرش و مبلمان خریدیم و واحد قبلی رو با همه ی وسایل لوکسش گذاشتیم برای مهمونداری. زمان خرید هم به بیشترین چیزی که توجه کردیم خریدن وسایلی بود که کمترین خطر رو برای نی نی داشته باشن . حتی کف خونه رو موکت کردیم و نتیجه اینه که الان آراد با خیال راحت برای خودش قل بخوره و من کمترین نگرانی نداشته باشم از خوردن سرش به جایی یا افتادن دکوری های خونه روی سر و کله اش. تنها چیزی که از نظرم خطرناکه لبه ی پله ی آشپزخونه است که همسرم قول داده به زودی یه فکری براش بکنه و خیالم رو راحت کنه.

***

روز مادر امسال برای من با همه ی سال ها فرق داشت . علاوه بر این که امسال خودم هم مادر بودم ، امسال اولین سالی بود که می فهمیدم مادرم چقدر به گردنم حق داره و چقدر می تونه منو دوست داشته باشه . به قول کانال پرشن تون : الان من خودم یه مادرم و تازه می فهمم که تو چه فرشته ای بودی مادر!!!

برای مادرشوهرم یه گوشی سامسونگ تاشوی صورتی خریدیم ! خیلی قشنگ بود ولی وقتی 5شنبه بهش دادیم زیاد از دیدنش خوشحال نشد . البته می تونستم حدس بزنم شاید رنگش رو دوست نداشته باشه ولی خب دیگه کاریش نمی شد کرد و گوشی قابل تعویض نبود .

و برای مادرم با وسواس فراوون یه پارچه ی کت و دامنی یاسی رنگ انتخاب کردم.( مادر من تقریبا همیشه و در همه ی مراسم ها چه خونوادگی و چه رسمی کت و دامن می پوشه)

و هدیه ای که خودم از همسرم گرفتم یه جفت جوراب 500 تومنی بود به اضافه ی یه پاکت شیر موز و 200 هزار تومن پول !!! نمی تونم احساس و عکس العملم رو بعد از باز کردن جعبه ی کادوپیچ شده و دیدن اون جوراب مشکی و پاکت زرد شیرموز بیان کنم . شاید اول دلسردی ، چند دقیقه ی بعد عصبانیت و بعد فکر شوم تلافی و در نهایت گفتن جمله ی : خیلی الاغی ! به همسرم و کشیدن موهاش و گرفتن 50 تومن اضافه برای جریمه ی حقه ی کثیفی که زده بود و منو اونقدر با اون جعبه ی کادو پیچ خوشحال کرده بود و نیم ساعتی دنبال خودش کشونده بود تا بهم داده بودش!!! بگذریم...

یه سری عکس از پسرم از قبل تولد تا امروزش آماده کرده بودم تا احتمالا به همراه عکس خودم توی یه پست مخصوص بزارم ( البته هنوز تصمیم قطعی برای گذاشتن عکس خودم نگرفتم ) و اگه قطعی شد برای همه ی دوستایی که وبلاگ دارند رمز رو می زارم و دوستای عزیزی که از قید وب و وبلاگ بازی رها هستند هم ای میلشون رو برام بزارند که براشون رمز رو بفرستم. و زمانش هم بستگی به این داره که چه روزی خونه ی مادرم باشم و فرصت کنم که براتون آپلودشون کنم .

خیلی دلم می خواست یه موضوعی رو باهاتون مطرح کنم و ازتون راهنمایی بخوام ولی این پست اونقدر طولانی شد که فکر نمی کنم دیگه حوصله ای براتون مونده باشه . موکولش می کنم به پست بعدی و اراجیف نویسی رو دقیقا در همین نقطه قطع می کنم .

دوستتون دارم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط بربادرفته|


مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند...
تا بسته ی سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

حمام بودم . زده بود به سرم . قیچی رو دست گرفتم و چیدمشون .ریز و ریز که فایده نداشت ، دسته دسته قیچیشون کردم . کارم که تموم شد موهامو شامپو زدم و از سبکی سرم و کم بودن موهام لذت بردم.

از حموم که اومدم بیرون همسرم پشت به من با لپ تاپش کار می کرد. یه سری زدم به امیرآراد که توی تختش خوابیده بود و رفتم سراغ سشوار و شونه و بعدش پیش به سوی آشپزخونه تا برای شام کوکوی سبزی درست کنم. بعد از شام داشتم براش چایی می بردم که با تعجب گفت : نگاااااااار !! وایسا ببینم..

ایستادم تا ببینه...

-مدل ابروهات رو عوض کردی؟

-نه حرفایی می زنی ها!

- پس چرا عوض شدی؟ آهان موهاتو جمع کردی بالا خوشگل شدی...

جوابی بهش ندادم . نیم ساعتی که گذشت ازش پرسیدم: تو چه وقتایی از زندگیت ناامید میشی؟

تعجب کرد و جواب داد : تاحالا که خداروشکر نشدم. چطور مگه؟

- آخه من یه وقتایی خیلی احساس نا امیدی می کنم.

-مثلا چه وقتایی؟

یه عشوه ی شتری تحویلش دادم و هرچی غم داشتم ریختم تو صدامو گفتم : مثلا وقتی موهامو کوتاه می کنم و شوهرم فکر می کنه ابروهام مدلش عوض شده!!!

از جا پرید و نیشش تا بناگوش باز شد: اِ اِ اِ اِ گفتم چقدر عوض شدی....کی کوتاه کردی؟؟

با جدیت گفتم : پریروز!

چشاش گرد شد : پریروز؟ پس من چرا نفهمیدم؟

با یه عشوه ی دیگه گفتم: بس که من برات مهمم!!!!

از اون موقع تا الان 10 دقیقه ای یکبار میکوبه روی پیشونی یا زانوش و عذر تقصیره که میاره :

-عجب حواسم پرته ، چطور نفهمیدم ؟ می بینی چقدر پیر شدم؟ می بینی بسکه اعصاب ندارم همچین چیزی رو نفهمیدم!! از پریروز یعنی من ندیدم موهات کوتاه شده ! ای بابا....

منم فقط نشستم و لبخند پشت لبخنده که تحویل همسر ساده ی بینوا میدم و خدا میدونه که به چه سختی جلوی خودم رو گرفتم که قهقهه نزنم !!!!

***

طاقت نیاوردم و یکی دوروز بعد از تلفن مادر(توی پست سی ازش نوشته بودم) زنگ زدم به خواهر عروس و ازش خواستم شماره ی خواهرش رو اگه اشکالی نداره بهم بده! گفت که خبر میده و نیم ساعت بعدش اس ام اس داد که بگید شبها میتونه به خونه زنگ بزنه و با عروس صحبت کنه ! تعجب کردم و خواستم ازش شماره موبایل بگیرم . گفت که پدرشون اجازه نداده که شماره اش رو به ما بدن!

قرار شد برادربزرگ تر خودش شب زنگ بزنه و با خانم در حضور اعضای خانواده صحبت کنه ! :دی

به مادر که زنگ زدم و گفتم که شماره ی موبایل ندادن فقط خندید!! اگه شما می دونید چرا خندید به من هم بگید!!!!

***

احتمالا خیلی از شمادوستهای قدیمی تر خاطرتون هست که 8ماه پیش به چه مصیبتی پایان نامه ام رو تموم کردم و دفاع کردم ، این روزها پیگیر کارهای فارغ التحصیلی ام و گرفتن مدرکم . البته از راه دور . به یکی از دوستهای قدیمی که الان دانشجوی دکتراست سپرده ام که پی گیر کارهام باشه و اونم جسته و گریخته هر چند روزی یکبار سری به دانشکده ی ما میزنه و تک و توک امضایی می گیره و خدا میدونه که کی من چشمم به جمال این مدرک کارشناسی ارشد روشن میشه ! فقط خدا خدا می کنم که به خاطر تاخیری که داشتم مشکلی پیش پام نذارن و بتونم بی دردسر مدرکم رو بگیرم.

***

خلاصه بگم که روزهام رو می گذرونم ، شاید یه لحظاتی رو به سختی و خستگی ولی بیشتر اوقات به خنده و قربون صدقه رفتن به شاهکارهای هرروز بهتر از دیروز امیرآراد خان !! از دیروز می بینم که تمام سعیش رو برای جلو رفتن می کنه . بعد از حدود 10 دقیقه تلاش وقتی جیغش درمیاد که حتی یک سانت هم جلو نرفته ولی زانوهاش رو صاف کرده و باسنش رو تاجایی که تونسته از زمین بلند کرده و تمام وزنش افتاده روی سرش که زیر بدنش به دام افتاده و باید با عجله بدوم و نجاتش بدم که مبادا گردنش بشکنه. بعد از این عملیات چنان نفس نفس میزنه که گویی 7کیلومتر راه رو یک نفس دویده !!!! و اونوقته که تازه باید خودش رو از زیر بوسه ها و قربون صدقه رفتن های من بیرون بکشه. و بعد از اونه که هردومون از نفس میفتیم .

نمیدونم شاید واقعا این روزها بهترین روزهای زندگیم باشند شاید هم هنوز روزهای شیرین تری در انتظارمه. فقط میتونم خداروشکر کنم . همسرم امروز می گفت : اگه میتونی نماز بخون ، مگه چقدر وقتت رو می گیره ؟!!!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

ده دقیقه ی پیش بیدار شد . صورتم رو بردم نزدیکش تا بهش سلام کنم . برای اولین بار دست کوچولوش رو گذاشت روی گونه ام و با دست دیگه اش دهنم رو گرفت ...فقط اشک بود که از چشمهام سرازیر شده بود...خدایا ... چه لذتی...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

گوشیم سایلنت بود و از صدای ویبره اش فهمیدم که زنگ می خوره . مادر بود . سلام و احوالپرسی و مکالمات روزمره که تموم شد گفت:" باید یه کاری برای برادرت بکنی"

با خودم فکر کردم لابد می خوان که دوباره به دوستم تلفن بزنم و قرار رفتن به خواستگاری رو بذارم . جواب دادم : "باشه حتما . حالا چه کاری؟"

با لحن شادی گفت : " حقیقتش ما پریشب رفتیم خونه ی این بنده خدا "

 پرسیدم :" بنده خدا کیه؟"

جواب داد : "همینی که گلوی برادرت پیشش گیر کرده !!!"

باورم نمیشد! من که تقریبا واسطه ی این کار بودم حتی از رفتنشون خبر هم نداشتم ! برای اینکه مطمئن شم پرسیدم : "رفتید خواستگاری؟"

- ببین ما پنجشنبه زنگ زدیم قرار گذاشتیم جمعه هم رفتیم خونه شون دیدیمشون و حرف و صحبتی وسط کشیدیم و یه شرط و شروطی برامون گذاشتن که منم دیشب زنگ زدم به نوید گفتم. حالا تو کاری که باید بکنی اینه که زنگ بزنی به دوستت بگی شماره ای چیزی از خواهرش بده که بدیم به برادرت که زنگ بزنه و خودشون باهم حرف بزنن و ...

خیلی دلخور شدم . انتظار نداشتم اینطوری کنار گذاشته بشم . طاقت نیاوردم و با همون دلخوری به مادر گفتم : " شما که خودتون زنگ زدید و رفتید و قراراتون رو گذاشتید. این بار هم خودتون زنگ بزنید . کارا رو من باید پیش ببرم اونوقت سر رفتن که میشه من رو جزو خودتون نمی دونید؟"

انگار فهمیده باشه که ناراحت شدم بلافاصله با لحن جدی گفت : "ببین نگار هیشکی جز خودشون و پدر و مادرشون نبودن ، حتی خواهر بزرگترش که ازدواج کرده "

با همون جدیت گفتم : "منم با وجود آراد و جیغ و دادش اصلا فکر اومدن رو هم نمی کردم ولی شما نباید منو آدم حساب می کردین بهم می گفتین داریم چنین و چنان می کنیم؟ حالا هم خودتون زنگ بزنید باقی کارارو پیگیری کنین"

- یعنی تو این یه ذره کار رو نمی خوای برای برادرت انجام بدی؟

- صد برابر بیشترش رو هم انجام میدم به شرطی که بدونم برای کسی ارزشی داره .

گریه ی آراد رو بهانه کردم و خداحافظی...

دلم شکست ، به همین راحتی...

***

امیرآراد حسابی شیطون شده . حتی وقتی داره شیر می خوره مدام چشمش این طرف و اونطرف می چرخه و پا میزنه و با دستش موهام رو می کشه!  دائم نگرانم که نکنه بیش فعال باشه که توی این سن داره این بازی ها رو درمیاره!

این روزها یه عادت خنده دار و جالبش رو کشف کردم . هروقت کسی مثلا همسرم توی خونه صحبت می کنه اونم شروع می کنه با اون دهن کوچولوش صداهای عجیب و غریب از خودش درمیاره و مخصوصا روی حرف " اوو" تاکید داره . حالا هروقت همسرم ساکت شه اونم ساکت میشه و هروقت که بلندتر صحبت کنه اونم صداشو می بره بالا و تقریبا داد میزنه !!!!! انگار فقط می خواد صدای خودش رو بشنوه! اونقدر به این کارش می خندیم که چشمهامون پر از اشک میشه .

یه عادت دیگه اش هم این شده که هروقت خوابش می گیره یه آهنگ ابداعی خودش رو می خونه و باز هم منو با لب خندون و قربون صدقه های فراوون می کشونه سمتش که بغلش کنم تا بتونه بخوابه .

هفته ی پیش بنا به رسم خونواده ی همسرم رفتیم شهرشون و براش قربونی کشتیم. من که تاب دیدن کشته شدن حیوون بی نوا رو نداشتم و همسرم پسرک رو بغل کرد و برد تا یه عکس یادگاری با گوسفند بخت برگشته بگیرن. اما نزدیک شدن به بع بعی سفید و سیاه همان و جیغ و گریه ی امیرآراد به هوا رفتن همان .فهمیدیم که کوچولوی ما این روزها اگر تفاوت غریبه و آشنا را نمی فهمد حداقل متوجه ی فرق انسان و حیوان هست.

خدایا مرسی به خاطر هدیه ای که بهم دادی و شده بزرگترین شادی زندگیم...

***

امروز صبح باقی مونده ی پلوی روز قبل رو برداشتم و رفتم پشت بام . چشمم افتاد به دونه های برنجی که از چند روز پیش اونجا مونده بودن و هیچ نوکی بهشون نخورده بود. دلم گرفت . یعنی هیچ پرنده ای روی بام خونه ی من نمی شینه؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

دارم زندگیمو می کنم ، عاشق پسرم شدم و زندگیم ، به محبت همسرم دل بستم ، خاطره هامو گذاشته بودم کنج دلم و یه ملحفه ی خاکستری کشیده بودم روشون . هرازگاهی که یکیشون بیرون میفتاد نیم نگاهی بهش میکردم و دوباره می چپوندمش زیر همون ملحفه ی خاک گرفته ... و دیروز با اون پیامک غریب که بوی اشک میداد و دلگرفتگی، یکباره ملحفه ی کذایی محو شد و من دوباره غرق شدم توی همه ی ناملایماتی که تقصیرشون رو انداخته بودم گردن سرنوشت و تقدیر. که دیواری کوتاهتر از دیوار تقدیر ندیدیم برای خلاصی از درد وجدان اشتباهات خودمون...

از دیروز دلم گرفته بود و چشمهام آبستن اشک بود. توی سرم غوغای درهمی بود از خاطره ها و رفته ها و امروزها.

پیامک لعنتی چه کار که نکرده بود با دل من.... دلم رو خوش کرده بودم به همین یکسال و یک ماه که گذشته . به اینکه دیگه توی ذهنش نگاری نیست و اگر هست اونقدر کمرنگه که به چشمش نمیاد. با خودم می گفتم حتما توی این مدت یکی جایگزینم شده . یکی توی قلبش نشسته اونجایی که یه روزی تنها سرنشینش من بودم و خدا شاهده چقدر دعا می کردم که یکی باشه . یکی که از ته دل دوستش داشته باشه و بهش دل بسته باشه.ولی...

فقط خدا میدونه چقدر دلم سوخت ، چقدر آتیش گرفتم از یادآوریش و چقدر خودم رو لعنت کردم به خاطرش... خیلی وقتا یادش کردم ، دلم براش تنگ می شد ،ذهنم به یادش پرمی کشید. ولی هردفعه با خودم می گفتم که نه من حق دارم به یاد اون بیفتم و نه اون دلش می خواد که من بهش فکر کنم . دلم به این خوش بود که لابد اون هم الان برای خودش زندگی داره و عشقی و محبتی و خوشبخته...

اما دیروز با دیدن اون پیامک دلم ریخت . یکسال و یک ماه از وداعمون گذشته و من زندگی می کنم . زندگی ساده ای که گرچه بی تلاطم نیست اما آرامش داره . عشق به پسرم و محبت همسرم زندگیم رو پرکرده . با دیدن اون پیامک دلم ریخت و به خودم اومدم که اگه اون هم همین وضع رو داشت ، اگه خوشبخت بود،اگه محبت کسی توی دلش بود ، محال بود که برای من چیزی بفرسته ، حتی اگه یه بیت شعر باشه ...

دلم براش میسوزه ، قلبم آتیش می گیره از یادآوریش ولی کاری از دستم برنمیاد. من دیگه نگار نیستم . امروز من یه مادرم و یه همسر. دلم نمی خواد به هیچ راهی فکر کنم. نمی خوام هیچ اشتباه دیگه ای بکنم و نمی خوام خاطره ای برام زنده بشه که جز عذاب دادنم نتیجه ای برام نداره.

از دیروز سردرگم بودم و گرفته . امیرآرادم هم انگار طبق همون تابع مستقیم دلگیر بود. بی تابی می کرد و شیر نمی خورد و به سختی خوابید. فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. و نهایتا همه چیز برگشت به همونی که بود...آین آخرین باریه که توی این وبلاگ درباره اش حرفی می زنم . روند فراموش کردنش سخت بوده ولی بازم ادامه پیدا می کنه .

دوباره ملحفه رو آماده می کنم و می کشم روی همه ی رفته هایی که دیگه قرار نیست برگردن.

تمام.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

صبح که بیدار میشم یه اس ام اس برام اومده . شماره اش رو که می بینم دهنم خشک میشه و قلبم میاد بالا و توی گلوم گیر می کنه .

"""دل من پشت سرت کاسه ی آبی شد و ریخت

    کی شود پیش قدم های تو اسپند شوم..."""

بدون این که به ساعت ارسالش توجهی بکنم پاکش می کنم. دیوانه وار تمام اس ام اس هامو پاک می کنم و گوشیمو خاموش و می چپونمش زیر روتختی و بالشم رو می کوبونم روش. امیرآراد از شوک برخورد بالش به تخت از جا می پره و با چشمهای سرخ از خواب بهم زل میزنه . چندلحظه ای از پشت پرده ی اشک نگاهش می کنم که داره دوباره خوابش می بره .

امروز درست یک ساله و یک ماهه و 13 روزه که ندیدمش....

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط بربادرفته|

نه این که بی تفاوت باشم ، نه این که برام مهم نباشه ، نه این که درک نکنم ، نه ، اینا نبود، ولی هیچوقت هم به خاطرشون غصه نخوردم ، ناراحت نشدم ، دلم نگرفت...

از روزی که امیرآرادم رو بغل کردم  از هر رفتنی قلبم تیر می کشه ، از رفتن مادری در حسرت بوسیدن فرزندش ، از رفتن کودکی با یه سهل انگاری ، از رفتن خانواده ای در سانحه ی رانندگی، از رفتن پیرمردی تنها کنج خونه ی قدیمیش ...

از روزی که امیرآرادم رو بغل کردم با دیدن هر شادمانی اشک به چشمم میاد، شادی برگشتن یه مسافر از سفر ، شادی دراومدن جوجه های کفتر یاکریم باغچه ی همسایه از تخم،حتی با شادی گل زدن بچه های محل که توی کوچه گل کوچیک بازی می کنند

نمی دونم قابل تعمیم به همه ی خانم ها هست یا نه ولی من اعتراف می کنم که تا روزی که مادر نشده بودم معنی احساس و عاطفه رو نفهمیده بودم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

سلام دوستای خوبم

نمی دونم چی شد.دوشنبه صبح  یهو نگاهش کردم و دیدم صورتش سرخ سرخ شده. تب داشت . نه زیاد ، ولی گرمای بدنش رو خیلی راحت می تونستم حس کنم . تب گیر دیجیتالی که مادر براش خریده بود رو باز کردم و بروشورش رو خوندم . روش کار برام اصلا قابل هضم نبود . حدش زدم شاید سرما خورده. بغلش که کردم تقریبا هرچی که توی معده اش بود رو بالا آورد. هنوز هیچی برام غیر عادی نبود تا وقتی که فهمیدم شکمش به شدت کار می کنه و باید مرتب پوشکش رو عوض کنم. امیرآرادم مریض شده . توی همین جندروزه 400 گرم وزن بدنش رو از دست داده. به رژیم غذاییش که فقط شیر خودم بود مقادیری سفالکسین و دیفن هیدرامین و او.آر.اس اضافه شده ولی هنوزم همون علائم رو با شدت کمتری داره .خداروشکر تبش قطع شده ولی من به شدت نگران کم شدن آب بدنشم. اشتهاش خیلی کم شده و تقریبا به زور بهش شیر میدم و اصلا هم زیربار خوردن او.آر.اس نمیره . اگه امروز هم خوب نشد دکترش رو عوض می کنم و می برمش پیش یکی دیگه.

حالم زیاد مساعد نبود این چندروز. انگار یه تابع مستقیم برام تعریف کردن بین حال پسرم و روحیه ی خودم. 4روز کامل خونه ی مادر بودم . وقتی فهمید آراد مریض شده خودش اومد دنبالمون و می گفت تو تجربه ات کمه و ممکنه بچه اذیت شه .

جمعه صبح با بی میلی شدید و به اصرار همسرم رفتم و نشستم پای امتحان دکترایی که نه انگیزه ای برای قبول شدنش داشتم و نه حتی ذره ای خودمو براش آماده کرده بودم . مریضی امیرآراد هم مزید برعلت شده بود که اصلا دلم نخواد چندساعتی تنهاش بزارم. تقریبا نیمی از وقت جلسه ی 4 ساعتی عصر رو خوابیدم و وقتی که بالاخره از سالن بیرون اومدم توی اون بارون شدید از پله ها افتادم و علاوه بر کمردرد و زانودرد حسابی گلی شدم و شلوار جینی که همین اواخر خیلی گرون خریده بودم پاره شد. توی این شرایط برام از زمین و آسمون خرج می باره...

راستی یادتون میاد که برای برادر بزرگتر رفته بودیم خواستگاری...دیروز صبح دوباره به خواهر عروس خانوم زنگ زدم و پرسیدم که نتیجه ی صحبتش با خونواده چی بوده ؟ که گفتن عروس با رفتن مشکلی نداره ولی به سری صحبت ها و شروطی هست که باید بگیم برادرم بیاد تا باهاش مطرح کنن.مادر که اینطور شنید بهشون زنگ زد و گفت که چون برادرم نمی تونه قبل از یک ماه آینده بیاد بهتره اول شرایطشون رو به ما بگن تا ما بهش بگیم که وقتی میاد مطمئن باشیم شرایط رو قبول کرده و همه چی ختم به خیر بشه . اونا هم قبول کردن و قرار شد بعد از تموم شدن دهه ی فاطمیه که توی تقویم نگاه کردم و میشه 6 اردی بهشت یه روز رسما بریم خواستگاری تا گفتنی ها گفته بشه ولی جواب قطعی باشه برای بعد از کامل شدن تحقیقات خونواده ی عروس و همینطور اومدن برادر بزرگتر و ملاقات با خانواده ی کاندیدای مورد نظر!! خلاصه که فعلا امیدواریم به سر گرفتن این وصلت چون اینطور که به نظر میاد خانواده ی طرف مقابل چندان بی میل نیستن به این قضیه . البته مادر بیشتر دلش می خواست برادرم برای ازدواج بره سراغ دخترای ایرانی ساکن اونجا که بعدا مشکلاتی برای نرفتن و دلتنگی و از این قبیل موارد پیش نیاد ولی خب انگار قسمت برادرم یه جور دیگه قراره رقم بخوره . تا ببینیم که چه شرایطی دارن عروس خانوم برای ازدواج...

دوساعتی هست که امیرآراد رو حموم کردم و خوابوندم. خونه زندگیم حسابی به هم ریخته و داغونه . خیلی دلم میخواد برم سروقت وبگردی و همه چی رو بی خیال شم اما می دونم که غیرممکنه. مجبورم دنیای مجازی رو بی خیال شم و به دنیای واقعی فکر کنم.

تا بعد...

(توی ادامه ی مطلب عکسای اتاق کوچولو و ساده ی پسرم رو گذاشتم که اگه دوست داشتید ببینید)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط بربادرفته|

سلام...

شاید اولین باریه که دارم توی وبلاگم بهتون سلام می کنم. راستش بعد مدت ها ننوشتن دلم می خواست اولین کلمه ای که می نویسم سلام باشه. می دونم دیر شده ولی شروع سال نود و یک رو بهتون تبریک می گم و صمیمانه آرزو می کنم امسال برای همه مون سال خوبی باشه و خدا بهترین نعمتش که سلامتی هست رو بهمون ببخشه.

دلم نمی خواد براتون از ناراحتی هایی که عید سال قبل داشتم بنویسم .ولی بعد از تحویل سال و رفتنمون به سال 91 با خودم فکر کردم که شاید سال 90 رو خیلی بد شروع کردم ولی سال خوبی بود و برکت خدا رو توی زندگیم احساس کردم و پسرکوچولویی که از خدا هدیه گرفتم زندگیم و باورها و احساسم رو از این رو به اون رو کرد. گرچه اواخر سال کار همسرم و دوستش به مشکل برخورد و مجبور شدیم به خاطر پرداخت بدهی های شرکت خیلی چیزا رو ازدست بدیم ولی بازم راضی هستیم و به قول همسرم صدبرابر اینو از دست بدیم ولی سلامتی و شادی داشته باشیم. خدایا خیلی خیلی ممنونتم.

بگذریم و از روزهای زندگیم براتون بنویسم که پر شده از خانه داری و کودک داری و همسرداری و البته دانشجو داری.... الان 5 هفته است که به شغل شریف حق التدریسی دانشگاه پیام نور مشغول شدم و چهارشنبه ها از ساعت 10 تا 1 امیرآراد رو می سپرم به مادر و برای هربار رفت و برگشت به دانشگاه 7 هزار تومان خرج آژانس می کنم تا منو به کلاسی برسونه که حق الزحمه اش حدودا ساعتی 5 هزار تومان ناقابله و هربار هم خسته و کوفته به خونه برمی گردم و با خودم می گم ای بابا عجب غلطی کردم توی این شرایط بچه داری و بی ماشینی و بی پولی... تنهای ارزشی که برام داره بیرون رفتن از خونه و سرو کله زدن با چندتایی دانشجوی خوش و خرم و عوض شدن روحیه ام و بهتر شدن دیدم به زندگیه. توی یکی دوماه اول بعد تولد پسرک حقیقتا فکر می کردم دیگه نمی تونم کاری رو شروع کنم و باید تمام عمرم رو توی خونه بمونم .ولی پیگیری های همسرم باعث شد این چند ساعت کلاس رو توی دانشگاه بهم بدن که فکر نمی کردم تا این حد توی روحیه ام اثر بذاره .

امیر آرادم توی سربالایی عجیبی افتاده و هرروز می بینم که یه حرکت جدید از خودش نشون میده . وسط گریه هاش حرف ب و گ رو ادا می کنه و وقتی زمین می ذارمش جلوی چشمای متعجب من بلافاصله خودش رو می چرخونه و به سینه می خوابه . ولی چون هنوز کنترل کاملی رو حرکات دستاش نداره نمی تونه دستاشو بیاره جلوی سینه اش و مثل یه کبوتر بی پرو بال به زمین می چسبه و پا می زنه و صداهای عجیب و غریب از خودش درمیاره که همسرم می گه یه جور فحشه!!!!! دهن خوشگلش هم که انگار به لوله کشی آب شهری وصل شده و اصلا حریف عوض کردن لباس و پیش بندش نمیشم و همیشه جلوی سینه اش خیس خیسه! از طرف دیگه یه عادت بد پیدا کرده و اونم این که مشتش رو به زور توی دهنش فرو می کنه و با صدای ملچ و مولوچ بلندی می مکه و هروقت دستش رو از دهنش در میارم لب پایینشو آویزون می کنه و  با همون صدای بوووو اعتراض می کنه و توی این حالت اونقدر قیافه اش لوس و خوردنی میشه که دلم می خواد محکم گازش بگیرم. ایشالا که همتون یه روزی مادر میشین و می بینید که چه لذتی توی نگاه کردن به صورت خوشگل و دلنشین و کوچولوشون وجود داره . خدا همه ی نی نی ها رو برای پدر و مادرشون حفظ کنه که شیرین ترین موجودات دنیان...

از برادر بزرگتر براتون تعریف کنم که گلوش پیش یه دخمل خانومی گیر کرده بود و می خواست به خاطرش ترک دیار کنه و برگرده به وطن...بعد از صحبت ها و صلاح و مشورت ها و تحقیق و بازپرسی های لازم، پدر و مادر اجازه دادن که بریم خواستگاری و به خونواده ی عروس خانوم بگیم که آقا ممکنه نتونن برگردن و باید برن و اونجا زندگی کنن و این وظیفه ی خطیر رو انداختن گردن من که به خواهر عروس خانم که توی دوران راهنمایی دوست صمیمیم بودن زنگ بزنم و شرایط رو براشون بگم که اگه با این قضیه مشکلی ندارن برادر و بزرگتر ها رو احضار کنیم برای امر خیر. 5شنبه ی گذشته با کلی بسم الله بهش زنگ زدم و جریان رو گفتم و همین امروز و فرداست که باید برای گرفتن جواب زنگ بزنم و خدا می دونه که چقدر دل نگرانم از شنیدن جواب نه و  شکستن قلب برادر بزرگتری که هزاران کیلومتر دورتر از اینجا چشمش به تلفنه که بهش زنگ بزنیم و بگیم که بیا...شما هم براش دعا کنید که عروس خانم با رفتن از ایران مشکلی نداشته باشه و برادرم به مراد دلش برسه.

زود برمی گردم و براتون نتیجه ی خواستگاریم رو می نویسم . ببخشید که نمی تونم زیاد برای وبلاگم وقت بذارم و به دیدنتون بیام . فقط بدونید خیلی دوستتون دارم و همیشه به یاد تک تکتون هستم! توی ادامه ی مطلب دوتا از عکسای جدید امیرآراد رو گذاشتم اگه دوست داشتید ببینید...

(تصمیم گرفته بودم یه کمی حال و هوای نوشته ها و وبلاگم رو توی سال جدید تغییر بدم و بیشتر از زندگیم بنویسم. نمی دونم موفق شدم یا نه ولی امیدوارم همیشه همراهی شما دوستای خوبم رو داشته باشم .می بوسمتون.)



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط بربادرفته|


آخرين مطالب
» سی و دو
» ایمیلی از یکی از دوستان:
» سی و یک
» فقط برای اینکه فراموش نکنم...
» سی
» ندارد یا نمی دانم ...
» لطفا نخوانید
» بیست و نه
» بیست و هشت
» بیست و هفت

Design By : WeblogBartar.com